مى نشينم، چراغ گوشـى ام را را روشـن ميكنم و خودكارم را برمى دارم!
اين -گاهى ها- كه دلـم مى گيرد، اين روزها، هر روزِ من را شامل مى شوند،
هر روزِ برزگ شدنم را! عاقل شدنم را! قـد كشيدنم را! عاشـق شدنم را!
اين گاهى ها، هرروز مشتي از موهايم را سفيد مى كنند،
هرشب چند ساعت به گريه ام مي اندازند و سنگ تَرَم مى كنند.
اين گاهى ها، پدر اعصابم را درمياورند، ديـوانـه ام مى كنند، مجنـونم مى كنند!
و من اسمِ اين گاهى ها را، -دلتنـگى- گذاشتـه ام!
نامِ سنگيـن و سختـي است، كلمـه اى به اين كوتاهى با تعريفى عميـق و طـولاني!
گاهـى هاىِ من عجيـبنــد!!! من دوستشان دارم ،
اما ، اين گاهى ها من را دوست ندارنـد، پيــرم كرده اند!
مى دانم هيچ كس باورش نمى شود،
مَـرا فقط چند گاهىِ بى و سَـر و ته پيــر كرده باشد!!!
اين -گاهى-ها را تو برايم به دنيـا آوردى و بعد بى پدر ولشـان كردى و رفتـى!!!!
من ماندم و گاهـى هاىِ يتيـمِ تو!
خلاصه اينروزها، استخوان مانده و كمى پوست!
تا سرپا بمانم براي بزرگ كردنِ گاهى هاي جامانده ات..!
95/12/26
zahra
*********************************
+به اينجا اومدم
كه خودم باشم
سال ٨٨ به بعد خودمو يادم نيست!
برچسب:
نویسنده: سینا کریمیان